خرید قهوه
با داداشم رفتیم فروشگاه و قهوه روبوستا هفتاد سی خریدیم...ده دقیقه ی دیگه میرسیم خونه و یه تست میکنیم ببینیم این قهوه چطور بوده!😉😋
با داداشم رفتیم فروشگاه و قهوه روبوستا هفتاد سی خریدیم...ده دقیقه ی دیگه میرسیم خونه و یه تست میکنیم ببینیم این قهوه چطور بوده!😉😋
افقی روشن یا زیستی بدون تو؛اما هر دو را نمیخواهم؛چون روشنایی ندارد؛چون تو در بین آن ها جاری نیستی؛این همان تاریکی است شاید به قول برخی افقی روشن برای من.جریان تو از بین زندگی پرده های تاریکی را برایم کنار میزند و مغزم را صیقل میدهد.دوست داشتنت در پس تاریکی هاست و عبور از تاریکی در دو روی آن افقی نورانی برای من است...
بداهه
از مجموعه ی بداهه ها
اشکان.سح
در این شب تاریک؛حجمی به اندازه ی چشمان سیاهت مرا مات و مبهوت ساخته؛این لحظه ها؛غم ها؛رویاها و امیدها.من همانم و تو همانی.پس چرا هنوز تو را نشناخته ام؟!یا تو را بهتر شناخته ام؟!شاید درک این شناخت این بوده؛در تو غرق شدن و به تو نزدیکتر شدن!
بداهه
اشکان.سح
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم میکند…
یه قمه است.
ایناهاش!
اما ازش نترسین. باهاش دو هزار تا، دویست هزار تا… گردو شکستم!
اما یه خون تا حالا نریخته. شغل خودشو نمیدونه. شغل قمه دروندنه. اما قمه منِ خیابونی همینه.
ما دو تا عین همیم. هر دو با هم بیعرضه و خوشگل! با هم عین سیاوش!
پ.ن: این دیالوگ فیلم خیلی زیباست...
شب چرا میکشد مرا
تو نشسته ای کجای ماجرا؟!
پ.ن: این موزیک از آرمان گرشاسبی عزیز رو خیلی دوست دارم و توی اکسپلور اینستاگرامم دیدم و استوری کردم...
حس خاصی داره که قابل تفسیر نیست خیلی...
مامانم دوست داشت یک سری سرویس قابلمه بخره و بخاطر اینکه کمی جا کم هست توی خونه و حجم کمی بالا نخرید و قیمتشون هم رفت بالا...دختر خاله یکبار گفت که این مدل رو برای مامانت حتما بخر چون من قصد هدیه به مامانم رو داشتم...در نهایت سفارش هایی که ثبت کردم امروز به دستمون رسید و مدلی که دختر خاله گفت و مامانم هم دوست داشت رو خریدم و تونستم این هدیه که هدیه ی خوب و مهمی بود رو به مامانم تقدیم کنم و از این بابت خیلی خوشحالم
مامانم نیز خیلی خوشحال شد...
خودم هم بسیار...
یاد گرفته ایم با ناهمواری زیست کنیم و یاد گرفته ایم در ثانیه ای از آن خارج شویم؛چه بسا سخت و جان فرسا؛چه بسا تلخ و دروغین...
پ.ن:نظرم رو در قالب این پست در مورد این روزها نوشتم؛بدون تردید ما یاد گرفته ایم و چاره ای جز این نداریم...
عزیز تنهای من! حالا میفهمی که فکر کردن یعنی رنج بردن و دانستن یعنی بدبختی!
میبوسمت
بدون سانسور
و میگذارمت تیتر درشت روزنامه
آنجا که حروفش را بی پروا چیده اند
وخبرهایش را محافظه کارانه
و من همیشه
زندگی را آسان گرفته ام
عشق را سخت