شوق دیدنت مرا به هوش می آورد؛به‌ هوش آمدنم را مدیون لحظاتی هستم که میتوانم به تو فکر کنم؛تو را حس کنم و با تو خاطره بازی.
خاطراتم بر عکس آب در کوزه است؛
آب در کوزه سرد است؛اما تو همان کوزه ای هستی که قعر آن را میبینم و گرمایت را لمس میکنم.
میشود مثل کوزه به ظاهر سرد بود اما در باطن خویش مهربان و بخشنده؛پر مهر و سخاوتمند.
تو در ظاهر سردی اما باطن گرمی داری؛برایم خیلی جالب است؛میتوانی با نگاه سردت؛آتش درون مرا خاموش کنی تا بتوانم به تو فکر کنم؛ظاهر تو با باطن من گره خورده و یک روح واحد شده است؛این است خصلت ناب تو؛گرما و سرما را با هم یکجا داری؛این دوگانگی منحصر به فردت سبب یگانگی تو برای من شده است.
باش؛بمان و طراوتت را حفظ کن که بتوانم از تو رنگی ساده و به پهنای دیوار وجودت بسازم و قلبم را با آن بپوشانم تا از ناصافی ها و ترک ها در امان باشم...❤️❤️

بداهه

از مجموعه ی بداهه ها

اشکان.سح