امروز طی گذشت چندمین روز از سفر شیراز شیراز رو ترک میکنیم.ای کاش پدرم مرخصی بیشتری داشت و ای کاش میشد از فضای اینجا بیشتر بهره مند شد.وقتی میری جایی به اونجا یه احساس خاصی پیدا میکنی و رفتن از اونجا غمگینت میکنه و این هم غمگین شدن من مثل مسافرتهای قبله برام.دلم برای داییم اامیدیلی تنگ میشه.امیدی که دارم اینه که داییم گفت هفته ی اینده میخوام بیام اهواز برای وام بازنشستگی با خودم بره دنبال کاراش و اینا و گفتم عالیه و خودم کمکت میکنم و میریم دنبال کارهات.از همه ی محبتهاشون واقعا تشکر میکنم و اینکه مشتاق دیدار مجددشون هستم.سفر ما هنوز تمام نشده چون قراره دو سه روز بعداز شیراز بریم طبیعت یاسوج یا اصفهان.من یاسوج رو نمیدوم چرا به دلم نیست و باهاش حال نمیکنم.دوستان پدرم رفتن بهش گفتن طبیعت بکری داره.اصفهان رو از بچگی دوست داشتم.مادرم اینا خیلی اصرار به یاسوج دارن,نمیدونم واقعا دیگه,من باز هم بهشون میگم ببینم برنامشون چی میشه.امیدوارم که بریم اصفهان.یکی از چیزهایی که خیلی ناراحتم میکنه برگشت از مسافرته,دلم بد جور میگیره,خاطراتم رو دوست دارم,الان اشک توی چشمام جمع شده و دلم گرفته.اهواز که رسیدم باید برم برای کار پایان نامه,دوست دارم پایان نامه خیلی خوب کارهاش پیش بره و دوست دارم درسم هر چه زودتر تموم بشه.نمیدونم برای دکترا بعد از فوق بخونم یا نه.توقعات ازم بالاست اکثرا بهم میگن ادامه بده ولی با خودم ک فکر میکنم میگم که باید زودتر بتونم به زندکیم برسم و بعد از خدمت دکترا رو طی میکنم.به استراحت نیاز دارم.از دبستان تا الان مشغول درس خوندن هستم.به مادرم هم گفتم که همه چیز انسان درس نیست.ای کاش توی مدت درس خوندنم یه حرفه ای هم می اموختم,یه حرفه ی فنی,اگر تخصص داشته باشی بیشتر و بهتر میتونی گلیم خودت رو از اب بیرون بکشی.پدر و مادرم همیشه اصرار بر درس خوندن من و کار نکردن من داشتن و گفتن ک تو فقط درس بخون ما برات شرایطو فراهم میکنیم.من در دوره ی لیسانس تدریس کردم و با دوستم مشترکا کار کردیم.یادش بخیر میرفتیم اگهی تبلیغاتی پخش میکردیم یک ماهی,برای من کار حلال عار نیست و افتخار میکنم و با افتخار هم میگم.امیدوارم بتونم ذره ای از زحمات پدرم و مادرم رو جبران کنم و حسرت به دل نمونم...فکر کنم هر چی به ذهنم اومد رو گفتم...