رو چشم جانرا برگشا در بیدلان اندر نگر
قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی پا و سر
بی کسب و کوشش همه چون دیگ در جوشش همه
بی پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر و ز سرو هم آزاد تر
و ز عقل و دانش رادتر و ز آب حیوان پاک تر
چون ذرّه ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا
بر آب و گل بنهاده پا و ز عین دل بر کرده سر
در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون
و ز موج و ز غوغای خون دامانش ناگشته تر
در خار لیکن همچو گل در حبس لیکن همچو مُل
در آب و گل لیکن چو دل در شب و لیکن چون سحر
بس کن هر مرغ ای پسر کی خورد انجیر تر
شد طعمۀ طوطی شکّر وان زاغ را چیزی دگر
مولانا
قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی پا و سر
بی کسب و کوشش همه چون دیگ در جوشش همه
بی پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر و ز سرو هم آزاد تر
و ز عقل و دانش رادتر و ز آب حیوان پاک تر
چون ذرّه ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا
بر آب و گل بنهاده پا و ز عین دل بر کرده سر
در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون
و ز موج و ز غوغای خون دامانش ناگشته تر
در خار لیکن همچو گل در حبس لیکن همچو مُل
در آب و گل لیکن چو دل در شب و لیکن چون سحر
بس کن هر مرغ ای پسر کی خورد انجیر تر
شد طعمۀ طوطی شکّر وان زاغ را چیزی دگر
مولانا
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 1:28 توسط اشکان
|