کنار سیب و رازقی، نشسته عطر عاشقی، من از تبار خستگی، بی خبر از دلبستگی، عاشقم،ابر شدم صدا شدی، شاه شدم گدا شدی، شعر شدم قلم شدی، عشق شدم تو غم شدی... مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در ب در، مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب، شاید ک روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت...