از ماری تورن
پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد :
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت:
نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که
بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر
رفت و در کنار ميزش به او گفت :
من روانشناسی پژوهش می کنم و
ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند
گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت :
200 دلار برای يک شب
خيلی زياد است!
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غير عادی کردند
پسر به گوش دختر زمزمه کرد :
من حقوق میخوانم و ميدانم چطور
شخص بيگناهی را گناهکار جلوه بدهم.
ماری تورن
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹ ساعت 9:20 توسط اشکان
|