پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد : 
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: 
نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم!

تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که
 بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند . 
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر 
رفت و در کنار ميزش به او گفت :
 من روانشناسی پژوهش می کنم و 
ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند 
گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟

پسر با صدای بسيار بلند گفت : 
200 دلار برای يک شب
خيلی زياد است!

وتمام آنانی که در کتابخانه بودند 
به دختر نگاهی غير عادی کردند 
 پسر به گوش دختر زمزمه کرد : 
من حقوق میخوانم و ميدانم چطور
 شخص بيگناهی را گناهکار جلوه بدهم.

ماری تورن