قفس
من دور از تو در قفسی
تو مانده ای به پای کسی
نمیدانم چرا رفتی بی من
من بی تو حبسم در قفسی
تاوان دل من چه بود
که رفتی و اکنون در هوسی
هر چه بخواهم میگویم
چون دلم را آزردی و نه دلواپسی
تحمل تنهاییت برایم سخت است
تو زخم زدی و دیگر به من نمیرسی
حکمت روزگارم در این بود
که نداشته باشم جز تو نفسی
من از تو دردی بزرگ بر سینه دارم
که تو به من گفتی هیچوقت به من نمیرسی
حرفت چرا,قلبت چرا
یعنی اینقدر از من در عبثی
حکمت روزگارم در این بود
که نداشته باشم جز تو نفسی...
بداهه
اشکان
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷ ساعت 1:34 توسط اشکان
|