دیگر محتاج نگاهت نیستم,آری,نیازم به نگاهت مثل سفره ی آبیست که آب در آن جمع نمیشود,چین خورده و ژرف اما همانند سنگی نفوذ ناپذیر,قلبم نسبت به تو نفوذ ناپذیر شده است,این محصول هدر رفتن زیاد جاری شدن اشکهایم است,دیگر محتاج نگاهت نیستم,صدایت را دوست دارم چون در قلبم بخوبی نفوذ میکند و بخوبی میپیچد و من را غرق درلذت میکند,لذتی پند گرفته از تلخی های دنیا و امید به آینده ای روشن,آری,من به آینده ای روشن امیدوارم گویی تو در آن نباشی...

 

بداهه

 

اشکان