در تاریکی سرد روزگار نهایتم ماندن در غم تو بود,ای کاش دوباره صبح میشد و من به تو سلام میکردم,شب این واژه ی غم انگیز,این تابوت بی سکون,نمیدانم که شبم کی صبح میشود,این شبها گویی خیال رفتن ندارند و بر دلم خیمه زده اند,اگر تو باشی این شب ها وجودم را صبح میکنند...

 

بداهه

 

اشکان