شعری از احمد شاملو
مرگ من سفری نیست
هجرتی است
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر مردمانش
خود آیا از چه هنگام این چنین
آئین مردمی
از دست
بنهاده اید؟
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب
پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریائی دیگر!
خوشا پر کشیدن خوشا رهائی
خوشا اگر
نه رها زیستن، مردن به رهائی
آه ، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶ ساعت 0:22 توسط اشکان
|