شعری از شمس لنگرودی
گنجشکی
دکمه های جلیقه اش را می بندد
صدایش را صاف میکند
و در انتظار بیدار شدنت می نشیند.
بیدار شو! بیدار شو!
به جز من و تو و این گنجشک سپیده دمی
هیچکس در جهان نیست.
نه این که گمان کنی اتفاقی افتاده است
نه
کنار تو
من هم
خواب رفته ام ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ ساعت 14:47 توسط اشکان
|