شعری از رسول یونان
داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ ساعت 14:19 توسط اشکان
|